حتما بخونید..........
حقایق
000000000
حقایق..............
خراطها...........
تو درسم شانس نیاوردیم
دردهای یک زخمی
یک سرتگ آلوده تو رگم پرازویروس دلتنگی ووحشت،مثل یه گربه لگد خورده خاطراتش تو کوچه خلوت
اثرسیلی دبیر رو صورت ،بغض انگشت از فشار مداد
توی چت پشت یه مانیتور خسته،بی کسی های خسته ام رو بغل کردی
من توروبوکشیدم ازغم ولی تو امشب فیروزا گوش میکردی
یک درختم که کرمهای تنش تنها دلخوشی شب هاشن،یک کویری که خواب میبینه روی تنش آب میپاشن
خارج از بحث یه نت لالم که دل از سنفونی شدن کرده،بی صداتر ازهمیشه داره با چشمای خیس میخنده
مجنونی که گیتارش رو با چش توکور کرد چقدر شعر شدم برات با ردیف برگرد
مثل قلیانم با هر نفس که میزنن ازته سردوازبالا آتش،خلاصه شدیم خاکستر سیگار
آیا خدا وجود دارد ؟ | داستان کوتاه
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند
و وقتی به موضوع خدا رسید، آرایشگر گفت : “من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد”.
مشتری پرسید: “چرا باور نمیکنی؟”
آرایشگر جواب داد: “کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد، به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت. نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.”
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند!”
آرایشگر گفت: “چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم، همین الان موهای تو را کوتاه کردم.”
مشتری با اعتراض گفت:” نه. آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.”
آرایشگر: “نه بابا! آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.”
مشتری تائید کرد: “دقیقاً نکته همین است، خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند، برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد!”
..:: آیا خدا برای بندگانش کافیست؟ ::..
گفتم:
چقدر احساس تنهایى مىكنم
گفتى: من كه نزدیكم (بقره آیه 186)
گفتم: تو همیشه نزدیكى؛ من دورم... كاش مىشد به شما نزدیك شوم.
گفتى: هر صبح و عصر، پروردگارت را پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صداى آهسته یاد
كن (اعراف آیه 205)
گفتم: این اما توفیق مىخواهد.
گفتى: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟ (نور آیه 22)
گفتم: مشخص است كه مىخواهم آمرزیده شوم.
گفتى: پس از خدا بخواهید كه شما را بیامرزد و بعد توبه كنید (هود آیه 90)
گفتم: با این همه گناه... اما چه كار مىتوانم بكنم؟
گفتى: آیا نمیدانید كه خدا توبه را از بندهاش قبول مىكند؟! (توبه آیه 104)
گفتم: اما روى توبه ندارم.
گفتى: بدانید كه خدا آمرزنده گناه و پذیرنده توبه است (غافر آیه 3-2)
گفتم: با این همه گناه، براى كدام گناهم توبه كنم؟
گفتى: خدا همه گناهان را مىبخشد (زمر آیه 53)
گفتم: یعنى اگر دوباره بیایم، باز مرا مىبخشى؟
گفتى: جز خدا كیست كه گناهان را ببخشد؟ (آل عمران آیه 135)
ناخواسته گفتم: الهى و ربى من لی غیرك؟
گفتى: خدا براى بندهاش كافى نیست؟ (زمر آیه ۳۶)
گفتم: در برابر این همه مهربانى چه كارى مىتوانم انجام دهم؟
گفتى: ای مومنین! خدا را زیاد یاد كنید و صبح و شب تصبیح اش كنید. او كسى است كه
خودش و فرشتههایش بر شما درود و رحمت مىفرستند تا شما از تاریكىها به سوى
روشنایى بیایید. خدا نسبت به مومنین رحمان و رحیم است. (احزاب آیه 43-41)
خبری ازت نبوده خیلی بیتاب تو بودم اومدم سراغت اما پرگریه شد وجودم خیلی دلتنگ تو بودم گل مهربون ونازم نمیدونم چرا اینجام یااصلا چم شده بازم اون همه قول وقرارات اومدم یادت بیارم اما انگار دیگه راهی واسه برگشتن ندارم اینجاگل بارون امشب چقدر این فضا غریبه چرا من هیچی نمیگم چرا میخندم عجیبه؟اخه مجبورم بخندم کسی اشکامونبینه حالا کو تا باورم شه سرنوشت من همینه............... به نظر میاد که امشب از قلم افتاده باشم ارزوم بود که من امشب پیش تو ایستاده باشم چه لباسای قشنگی بهت میاد چقدر عزیزم تو میخندی ومن از دور دارم اشکامو میریزم خوش سلیقه هم که بودی اره بهتر از من اونه سرتر ازم میدونم اون که میخواستی همونه.....تازه فهمیدم حسودم دست توتو دست اونه ای خدا انگاری اونم نقطه ضعفم رو میدونه حالا تو تو دستت حلقه ست دست اون حلقه تو دستات یا من اشتباه میبینم یا دروغ بود همه حرفات بله روبگو گل من تو ازم خیری ندیدی آرزوم بود ببینم تو تو رختای سفیدی حالا هر دو حلقه داریم توتودستت من تو چشمام تو زدی من موندم زیر قولت روی حرفات برو خوشبخت شی عزیزم توازم خیری ندیدی آرزوم بود که ببینم تو تو رختای سفیدی بله رو بگو گل من بگو و شرش رو بکن منو زندگی بی تو باورم نمیشه اصلا داره سردم میشه کم کم خیس از اشکا لباسم همه گریه هامو کردم اشکیم نمونده واسم میزنم بیرون از اینجا بله رو میگی نباشم میرم اون بیرون دست به دامن خدا شم .......................بله روگفتی تموم شد دیگه این آخر کاره هی میخوام بگم مبارک ولی بغضم نمیزاره هق هقم تبریک من بود من واسه تو گریه کردم قطره قطره های اشک رو به تو امشب هدیه کردم امشب تو جشنت عزیزم نمیدونی چی کشیدم اما کاش اشکام نبودن تورو واضحتر میدیدم دیگه چشمام نمیبینه دستمم نمینویسه دلخوشیم همین یه نامه ست گرچه اینم خیس خیسه آخرین جمله نامه همینه از ته وجودم برو خوشبخت شی عزیزم خیلی عاشق تو بودم...........................................