نظرتون چیه؟

اندکی تآمل..

این روشو قبول داری..؟!!

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری که سزاوار تر است را انتخاب نماید. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید به شدت غمگین شد چون دختر او به طور مخفیانه عاشق شاهزاده بود. دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتی داری و نه خیلی زیبایی.
دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید..
شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم هر کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ملکه آینده چین می شود. دختر پیرزن هم دانه ای را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد. دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند اما بی نتیجه بود و گلی نروئید. بالاخره روز ملاقات فرا رسید. دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هم هر کدام گل بسیار زیبائی به رنگ ها و شکل های مختلف در گلدان های خود داشتند.
لحظه موعود فرا رسید..
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.
شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده، که او را سزاوار همسری امپراطور می کند: گل صداقت.
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند و امکان نداشت گلی از آن سبز شود!

...

صبح جمعه...!

بچه ها..

عزت نفس..

نگاه به نگاه...!

سرخ می شوم...

سبز می شوم...

نگاه به نگاهم که می شوی

هوای باغ های سیب از سرم می افتد.

جاذبه...

قانون چشم ها ی تو بود.

دردهای یک زخمی

مثل کفتار زوزه میکشم شب را ،شکل یک زخم روتن یک بیمار

یک سرتگ آلوده تو رگم پرازویروس دلتنگی ووحشت،مثل یه گربه لگد خورده خاطراتش تو کوچه خلوت

اثرسیلی دبیر رو صورت ،بغض انگشت از فشار مداد

توی چت پشت یه مانیتور خسته،بی کسی های خسته ام رو بغل کردی

من توروبوکشیدم ازغم ولی تو امشب فیروزا گوش میکردی

یک درختم که کرمهای تنش تنها دلخوشی شب هاشن،یک کویری که خواب میبینه روی تنش آب میپاشن

خارج از بحث یه نت لالم که دل از سنفونی شدن کرده،بی صداتر ازهمیشه داره با چشمای خیس میخنده

مجنونی که گیتارش رو با چش توکور کرد چقدر شعر شدم برات با ردیف برگرد

مثل  قلیانم با هر نفس که میزنن ازته سردوازبالا آتش،خلاصه شدیم خاکستر سیگار

بیایید

سلام. صندلی تیغی منتظر سوالات شماست

فرامرز:امید وارم بتونم  از پسش بر بیام