چگونه مثبت اندیش باشیم

چگونه مثبت اندیش باشیم ؟

 افکار از چنان قدرتی برخوردارند که می‌توانند سازنده یا ویرانگر باشند، بنابر‌این باید به خود و فرزندانمان بیاموزیم که افکارمان را هوشمندانه کنترل کنیم تا در زندگی به موفقیت‌ها و کامیابی‌های بزرگی دست یابیم.

1- نسبت به خودمان احساس خوبی داشته باشیم و خود را خوب، توانا و با ارزش بدانیم.

2- لیستی از صفات مثبت خود تهیه کنیم و راه‌های تقویت آنها را بیابیم و تجربه کنیم.

3- لیستی از افکار منفی خود در طی روز تهیه و سعی کنیم برای هر فکر منفی یک فکر مثبت معادل بیابیم تا به کمک آن بتوانیم با افکار منفی مقابله کنیم.

4- سعی کنیم در گفتار و برخوردهای روزانه از کلمات و جملات مثبت استفاده کنیم، مثلاً در ملاقات با دیگران بجای استفاده از کلمه «خسته نباشید» که دارای بار منفی و القای حس خستگی است، بگوییم «خدا قوت»، «شاد باشید» و یا «پر انرژی باشید»

5- افکار خود را متوجه خوبی‌ها و جنبه‌های مثبت زندگی کنیم تا به مرور مثبت‌نگر شویم.

6- با خوش‌بینی سعی کنیم، دستوراتی به ذهن خود بدهیم که اندیشه‌های جدید مثبت شکل گیرند.

7- هر روز صبح که از خواب بر می‌خیزیم با نگاه کردن به منظره ی یک تابلوی نقاشی زیبا و یا اسما‌ء‌الله روز خود را با نشاط و خوش‌بینی آغاز کنیم.

8- از افراد منفی‌نگر یا موقعیت‌هایی که باعث ایجاد افکار ناخوشایند و منفی می‌شوند دوری و یا سعی کنیم کمتر با آنها برخورد داشته باشیم.

9- به مشکلات به عنوان محکی برای ارزیابی توانایی‌های خود نگاه کنیم و هرگز نتیجه ی بدی را پیش‌بینی نکنیم، زیرا مشکلات فقط به اندازه‌ای مهم هستند که ما آنها را مهم می‌پنداریم.

10- به لحظات و خاطرات زیبا و دوست داشتنی گذشته ی خود فکرکرده و سعی کنیم آنها را تکرار نماییم.

11- از تردید و دودلی دوری کرده و کارها را با جدیّت دنبال کنیم.

12- به ندای منفی درونی خود و تلقین‌های مخرب و نگران کننده‌ی دیگران بی‌توجه باشیم و سعی کنیم عکس آنها را انجام دهیم.

13- به قدرت بی‌کران خداوند ایمان داشته باشیم و با خود تکرار کنیم که من لیاقت بهترین‌ها را دارم و با لطف خدای بزرگ به آنها خواهم رسید.

14- از میان اهداف خود هدفی را انتخاب کنیم که امید بیشتری به موفقیت آن داریم و در تلاش برای تحقق آن، به فکر تأیید یا تکذیب دیگران نباشیم.

15- در توصیف احوال و زندگی خود از کلمات مثبت استفاده کنیم.

16- در تعریف از افراد خانواده یا دوستان از کلمات مثبت و روحیه بخش استفاده کنیم (فلانی شخص بسیار شریف و بزرگواری است.)

17- از چشم و هم‌چشمی و حسادت که باعث ایجاد افکار منفی می‌شود دوری و سعی کنیم روش زندگی خود را خودمان انتخاب کنیم.

18- هرگز شعار خواستن، توانستن است را فراموش نکنیم و بدانیم که در سایه ی سعی و تلاش به آنچه بخواهیم می‌رسیم.

19- قدر لحظات زندگی را بدانیم و از آنها به ‌خوبی استفاده کنیم، زیرا هرگز تکرار نخواهد شد.

20- برای تغییر اوضاع و شرایط نامساعد اقدام کنیم و مطمئن باشیم که می‌توانیم آنها را از بین ببریم.

 

شاگرد تنبل های موفق!!

بتهوون موسیقیدان برجسته جهان، ویولن را به طرز نادرستی می نواخت و به جای اصلاح تکنیک خود ترجیح می داد که به آهنگسازی بپردازد. استادش او را یک نوازنده ناشی می نامید.

آموزگاران توماس ادیسون، مخترع برق، معتقد بودند، او به قدری کودن است که قادر به یادگیری نیست. به همین دلیل در ۱۲ سالگی از مدرسه اخراج شد.

اسحاق نیوتن، در مدرسه ابتدائی شاگرد بسیار ضعیفی بود.

لئو تولستوی، نویسنده رمان مشهور جنگ و صلح در امتحانات دانشگاه مردود شد. استادان او را ناتوان در یادگیری توصیف کرده بودند.

وینستون چرچیل، در کلاس ششم مردود شد. او پس از بارها شکست، زمانی به نخست وزیری انگلستان رسید که ۶۲ سال داشت.

والدین انریکو کاروسو، خواننده مشهور اپرا، از او می خواستند که مهندس شود. استاد آواز او اعتقاد داشت، او اصلاً صدای خوبی ندارد و خواننده خوبی نمی شود.

زمانی که پیتر جی. دانیل در کلاس چهارم درس می خواند، معلمش ـ خانم فیلیپس ـ مدام به او می گفت: پیتر! تو بدترین شاگرد من هستی، تو یک سیب زمینی بی خاصیتی که هرگز به جائی نخواهی رسید. پیتر تا سن ۲۶ سالگی کاملاً بی سواد ماند و بعد دوباره به تحصیل ادامه داد. او حالا مالک کل خیابانی است که زمانی در آنجا با دوستانش دعوا می کرد و در آنجا بود که آخرین کتاب خود به نام خانم فیلیپس شما اشتباه می کردید! را به چاپ رساند.

پاستور، دانشمند بزرگ جهان قبل از تحصیلات دانشگاهی یک دانش آموز متوسط به حساب می آمد و در درس شیمی بین ۲۲ نفر، پانزدهمین نفر بود.

آبراهام لینکلن رئیس جمهور محبوب آمریکا، سواد خواندن و نوشتن را به تنهائی از روی کتابها یاد گرفت چون خانواده اش او را به مدرسه نمی فرستادند. وی پس از بارها شکست بالاخره به کاخ سفید رفت.

انیشتن، دانشمند بزرگ فیزیک جهان تا ۴ سالگی حرف نزد و در هنگام ورود به دانشگاه چند دانشگاه از پذیرفتن او خودداری کردند.

 

و راز نبوغ آلبرت اینشتین فاش شد!! ( ادامه مطلب )

ادامه نوشته

خبری ازت نبوده خیلی بیتاب تو بودم اومدم سراغت اما پرگریه شد وجودم خیلی دلتنگ تو بودم گل مهربون ونازم نمیدونم چرا اینجام یااصلا چم شده بازم اون همه قول وقرارات اومدم یادت بیارم اما انگار دیگه راهی واسه برگشتن ندارم اینجاگل بارون امشب چقدر این فضا غریبه چرا من هیچی نمیگم چرا میخندم عجیبه؟اخه مجبورم بخندم کسی اشکامونبینه حالا کو تا باورم شه سرنوشت من همینه...............                                                    به نظر میاد که امشب از قلم افتاده باشم ارزوم بود که من امشب پیش تو ایستاده باشم چه لباسای قشنگی بهت میاد چقدر عزیزم تو میخندی ومن از دور دارم اشکامو میریزم خوش سلیقه هم که بودی اره بهتر از من اونه سرتر ازم میدونم اون که میخواستی همونه.....تازه فهمیدم حسودم دست توتو دست اونه ای خدا انگاری اونم نقطه ضعفم رو میدونه حالا تو تو دستت حلقه ست دست اون حلقه تو دستات یا من اشتباه میبینم یا دروغ بود همه حرفات بله روبگو گل من تو ازم خیری ندیدی آرزوم بود ببینم تو تو رختای سفیدی حالا هر دو حلقه داریم توتودستت من تو چشمام تو زدی من موندم زیر قولت روی حرفات برو خوشبخت شی عزیزم توازم خیری ندیدی آرزوم بود که ببینم تو تو رختای سفیدی بله رو بگو گل من بگو و شرش رو بکن منو زندگی بی تو باورم نمیشه اصلا داره سردم میشه کم کم  خیس از اشکا لباسم همه گریه هامو کردم اشکیم نمونده واسم میزنم بیرون از اینجا بله رو میگی نباشم میرم اون بیرون دست به دامن خدا شم .......................بله روگفتی تموم شد دیگه این آخر کاره هی میخوام بگم مبارک ولی بغضم نمیزاره هق هقم تبریک من بود  من واسه تو گریه کردم قطره قطره های اشک رو به تو امشب هدیه کردم امشب تو جشنت عزیزم نمیدونی چی کشیدم اما کاش اشکام نبودن تورو واضحتر میدیدم دیگه چشمام نمیبینه دستمم نمینویسه دلخوشیم همین یه نامه ست گرچه اینم خیس خیسه آخرین جمله نامه همینه از ته وجودم برو خوشبخت شی عزیزم خیلی عاشق تو بودم...........................................

روان

مقاله ای در مورد بهداشت روان

لینک مستقیم در یافت فایل

http://8pic.ir/images/u3aw5x51vylgc71qb1c.pdf

وبلاگ...

 سلام.

واقعیتش اینه که من خودم تا قبل از اینکه آمارگیر وبلاگ رو ثبت کنم اصلآ نمیدونستم که

وبلاگمون اینقد مخاطب داره و آمار بازدیدیمون اینقد بالاست! و خداروشکر

که تو بلاگفا محبوب شدیم!!

و برای نظر سنجی وبلاگم عرض کنم که ما ۷ تا نظر داشتیم که به ترتیب:

شیمی ۱ رای    و   ۲/۱۴٪

ریاضی ۰ رای    و     ۰ ٪

فیزیک ۱ رای    و    ۲/۱۴٪

آزمایشگاه ۱ رای    و    ۲/۱۴٪

فارسی عمومی ۲ رای    و    ۵/۲۸٪

تربیت بدنی ۲ رای     و     ۵/۲۸٪

 البته نا گفته نمونه که هر کدم از بچه های کلاس که تو این نظر سنجی شرکت کرده اند

خودشونو جزیی از کلاس حساب کردن و کسایی هم که دیدن ولی شرکت نکردن حسابشونو

از کلاس جدا کردن که امیدوارم همه اونایی که دیدن خودشونو جز کلاس حساب کرده باشن!

و 

یه سری تغییراتی رو تو وبلاگ پیاده کردیم امیدواریم که همه از وبلاگ راضی باشن البته

هنوز وبلاگ کار زیاد داره و خواهشآ شما هم ما رو تو ساختن و زیبا کردن وبلاگ کمک کنین

اگه هر چیز جالبی به نظرتون رسید که تو وب بزارین و کدشو داشتین برامون بفرستین

منم تو وب میزارم و اگه کد قالب وبلاگ مناسبی داشتین که بلاگفا بتونه اونو ساپورت

کنه (چون بلاگفا اجازه ی ثبت قالبهای تبلیغاتی رو نمیده) بفرستین و کلآ امیدوارم وبلاگ

خوبی داشته باشیم.

مردها.........؟؟؟؟؟؟


مردان...


مردان هم قلب دارند

فقط صدایشان، یواش تر از صدای قلب یک زن است!
مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!
شاید ندیده باشی؛
اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب
میکنند!
هر وقت زن بودنت را میبینم؛
سینه ام را به جلو میدهم، صدایم را کلفت تر میکنم
تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی !
مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ..!
نه بخاطر زورِ بازوها

ازطرف یک مرد...

جملاتی که باید قاپ کرد رو دیواراتاقت

هيچ وقت اين دو جمله رو نگو :
١)ازت متنفرم ٢)ديگه نميخوام ببينمت

هيچ وقت با اين دو نفر همصحبت نشو :
١)از خود متشکر ٢)وراج

هيچ وقت دل اين دو نفر رو نشکن :
١)پدر ٢)مادر

هيچ وقت اين دو تا کلمه رو نگو:
١)نميتونم ٢)بد شانسم

هيچ وقت اين دو تا کارو نکن :
١)دروغ ٢)غيبت

...هيچ وقت اين دو تا جمله رو باور نکن :
١)آرامش در اعتياد ٢)امنيت دور از خانه

هميشه اين دو تا جمله رو به خاطر بسپار:
١)آرامش با ياد خدا ٢)دعاي پدرو مادر

هميشه دوتا چيز و به ياد بيار:
١)دوستاي گذشته رو ٢)خاطرات خوبت رو

هميشه به اين دو نفر گوش کن:
١)فرد با تجربه ٢)معلم خوب

هميشه به دو تا چيز دل ببند :
١)صداقت ٢)صميميت
 
 
 
 

دل تنگی

دلتنگ که باشی ،
آدم دیگری می‌شوی
خشن‌تر.. عصبی‌تر..
کلافه‌ تر و تلخ‌ تر
و جالبتر اینکه
، با اطرافیان
هم کاری نداری
همه اش را نگه میداری
و دقیقا سر کسی
خالی میکنی ،
که دلـتنگ اش هستی.........
 

جواب سوال:از چپ که بشماری چهامین تصویری که میبینید کره ای داخل کادر است این تصوریست که میبینید و به ان بی توجه هستید
خیلی وقتا همه ما دنبال چیزی میگردیم که اسان ترین و دمدست ترین است اما ادعا هامون مانع دیدن حقایق میشن

گاهی..

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد

 که خودت انگشت به دهان می مانی

گاهی دلتنگی هایی داری

 که فقط باید فریادشان بزنی

اما سکوت می کنی

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری

 انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت میخواهد

زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری

و گوشه ترین گوشه ای که می شناسی

بنشینی و فقط نگاه کنی

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت

تنگ می شود

گوش کن ویادبگیر


چارلی چاپلین
آموخته ام که ...
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد
ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

ولنتاین

عاشقی وعشق ودوست داری؟

پس ادامه مطلب و بزن

ادامه نوشته

شوخی شیمی

 

معلم شیمی قبل از اینکه خوابش ببره دعا کرد : خدایا کاتالیزگری به من عطا بفرما که سرعت پولدار شدنم را چندین برابر کند بعد از اینکه خوابش برد مندلیف دانشمند معروف به خوابش آمد و شیشه حاوی یک ماده را به او داد و گفت : بلند شو که خدا دعایت را اجابت کرد ه و این کاتالیز گر را برایت فرستاده اما یادت باشه که کاتالیزگر سرعت رفت و برگشت را به یک میزان افزایش می ده !!!!!                                                      منبع:شوخی های شیمی


اینو حل کنید هرجام میخایید سر بزنید!!!!!

متن عنوان ندارد!

بعد از خوردن غذا بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت دادپیشخدمت ناراحت شد

بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟>
پیشخدمت : من متعجب شدم بخاطر اینکه در میز کناری پسر شما 50 دلار به من انعام داد درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار انعام می دهید !

گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :

او پسر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام

(هیچ وقت گذشته ات را فراموش نکن . او بهترین معلم توست)!!!

چی میشه همه اینطوری نگاه کنیم؟

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می  
ادامه نوشته

خودارزيابي

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟

زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !

پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.

مجددا زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.

مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند

 

آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟

رستم و سهراب!

چنین گفت رستم به سهراب ایل

که من آبرودارم اندرمحل

مکن تیزونازک دوابروی خود

دگرسیخ سیخی مکن موی خود

شدی درشب امتحان گرم چت

بروگمشوای خاک بران سرت

اس ام اس فرستادنت بس نبود

که ایمیل وچت هم به مارونمود

رهاکن تواین دخت افراسیاب

که مامش ترامی نمایدکباب

اگرسربه سرتن به کشتن دهیم

دریغابسردست دشمن دهیم

خودت رامکن ضایع ازبهراو

به درست ببردازودانش بجو

دراین هشت ترم ای ایل باکلاس

فقط هشت واحدنمودی توباس

توکزدرس ودانش گریزان بدی

چرارشته ات را(شیمی)زدی

من ازگوربابام بول اورم

که هرترم شهریه ات رادهم

من ازبهلوانان بیشم بسر

ندارم بجزگرزوتیغ وسبر

چوامروزیان وضع من توب نیست

بوددخل من هفده وخرج بیست

به قبض موبایلت نگه کرده ای

بدرجدمرادراورده ای

مسافربرم بنده با رخش خویش

توبول مرامی دهی بای دیش

مقصردراین راه تهیمینه بود

که دورازمن اینگونه لوست نمود

چنین گفت سهراب ایول بدر

بودگفته هایت چوشهدوشکر

ولی درس ومشق مرابیخیال

مزن بردل وجان من ضدحال

اگرگرم چت یااس ام اس شویم

ازان به که یک وقت دبرس شویم 

معما..

 

به غیر از بچه های کلاس مخاطب خاص این معما خانم برزنجه هستند! ببینیم با همراهی دوست صمیمی شون (گوگل) میتونن این معما رو کلید بزنن!

۱- معمای معروف انیشتین:

تست هوش | معمای انیشتین

گفتنی است آلبرت انیشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت. به گفته وی تنها 2 درصد از مردم جهان می توانند این معما را حل کنند و 98 درصد بقیه از عهده ی حل این مسئله بر نمی آیند. اگر شما خود را جزو همان 2 درصد افراد باهوش دنیا میدانید، پس این گوی و این میدان!

 

توضیح اینکه هیچگونه کلک و حقه ای در معما وجود ندارد و تنها منطق محض میتواند شما را به جواب برساند.

مسئله:

در خیابانی 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد.
در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت زندگی میکند.
این 5 صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت مینوشند، سیگار متفاوت میکشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری میکنند.

جزئیات مسئله:

مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی میکند.

مرد سوئدی، یک سگ دارد.

مرد دانمارکی چای می نوشد.

خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه ی سفید قرار دارد.

صاحب خانه سبز قهوه می نوشد.

شخصی که سیگار Pall Mall می کشد، پرنده پرورش می دهد.

صاحب خانه زرد سیگار Dunhill می کشد.

مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.

مرد نروژی در اولین خانه زندگی میکند.

مردی که سیگار Blends می کشد، در کنار مردی که گربه نگه میدارد زندگی میکند.

مردی که اسب نگهداری میکند، کنار مردی که سیگار Dunhill میکشد زندگی میکند.

مردی که سیگار Blue Master می کشد، آبجو می نوشد.

مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.

مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.

مردی که سیگار Blends می کشد، همسایه ای دارد که آب می نوشد.

 

سوال:

کدام یک در خانه خود ماهی نگهداری میکند؟

ادامه نوشته

یادمان باشدکه...

یادمان باشد:

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنیم که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما پاره آجری به طرفمان پرتاب کنند!

یادمان باشد که:

خدا در روح ما زمزمه می کند وبا قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.

این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه؟

 

 

تفاوت تلفن دختر وپسرو میبینی!!!

یعنی اینا واقعیه؟!


تلفن زنگ می خورد :


گفتگوی دو دختر پای تلفن:
سلام عشقم، قربونت برم. چطوری عسل؟ فدات شم... می بینمت خوشگم... بوس بوس


گفتگوی دو پسر پای تلفن:
بنال... بوزینه مگه نگفتی ساعت چهار میای؟ د گمشو راه بیفت دیگه اسکل



بعد از قطع کردن تلفن :

دخترها:
واه واه واه !!! دختره ایکپیریه بی فرهنگ چه خودشم میگیره اه اه اه انگار از دماغ فیل افتاده حالمو بهم زد

پسرها:
بابا عجب بچه باحالیه این حمید خیلی حال میکنم باهاش خیلی با مرامه!

 

شام نذری!

دیشب دیدم اونور خیابون یه هیئت داره غذا نذری میده

یه نگا به ماشینا انداختم دیدم کمترین ماشین 206 بیخیال شدم به راهم ادامه دادم چند

قدمی نرفته بودم که دیدم یه...

پیرزن 70 80 ساله داره از آشغالا اون کارتوناشو جمع میکنه میندازه تو کیسش

منم داشتم نگا میکردم خواست که کیسرو ورداره رفتم جلو بش گفتم مادر اونجا دارن غذا نذری میدن

چرانمیری شما هم یدونه بگیری

برگشت نیگام کرد

و گفت :

اون غذا برا گشنه هاست من سیرم...

بعد اون کیسه به اون سنگینی برداشتو به راهش ادامه داد

تا نیم ساعت از جام نتونستم تکون بخورم فقط داشتم به صفی که هر لحظه داشت بلندتر میشد نگا

میکردم...

 

روزگاریست برهمه ما میگذرد وما بیخبر از خیلی چیزا .........

بیخبر از دلی که بخاط ما میتپد نفسی که  بخاطر ما در تلاش است که در جریان باشد کودکی که دستانش بخاطر روزگارش پبرشده  شاعری که شبانه احساسش را  در تنهاییش برای ما بیان میکند ............نمیدانم شاید منم درکش نکرده ام

اما بهر حال ما انسانیم و خیلی ها برایمان زحمت هایی کشیدن (کاشتند ومیخوریم)  که قدر دانش نیستیم نگویید اشتباه میگم اگه قدر دانی عملکردت چیست؟

نمیخام قدر دان باشید حداقلش اینه ما هم وظیفه انسان بودن را بجا اوریم وما هم چیزی تقدیم ایندگانمان کنیم.

شخصیتی که برای من مهم است (محمد ص )که در حقش کم لطفی شده و حتی در حق بزرگانی که تقدیرش کرده اند نیز اشتباه شده و بنا به اذعان عامه   مخالفش بوده اند(کافران) وتوهین کرده اند اما  در نوشتارشان غیر این است که چند موردرا برایتان جمع کرده ام و خود قضاوت کنید

    تولستوي: نويسنده و فيلسوف
    اخلاق گراي معروف روسيه كه آموزه هايش سرمشق رهبران بزرگ سياسي در جهان بوده است در كتاب اسلام و عرب دكتر گستاولوبون صفحه 154 و 159 نظريه صائبي در مورد پيامبر اسلام دارد.

ادامه نوشته

آی آقا ! سفره خالی می خرید . . . .؟ ! ؟

 

یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از توی کوچه دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست.

«اول سال است؛ نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

شاید آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد

رشته ی اندیشه ام را پاره کرد

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

خواهرم بی روسری بیرون دوید.

آی آقا ! سفره خالی می خرید . . . .؟ ! ؟

و خدا خر را آفرید...

و خدا خر را آفرید.... و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.


خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

و خدا سگ را آفرید
و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی سگ را برآورد
.

و خدا میمون را آفرید
و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد
.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد
.

و از آن زمان تا کنون
انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند.....
و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد...
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد.
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند
.

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست

آدما گاهی لازمه

چند وقت کرکرشونو بکشن پایین

یه پارچه سیاه بزنن درش و بنویسن :

کسی نمرده.

فقط دلم گرفته.....


ضرب المثل  های اپدیت شده

اساتید و بزرگان ادبیات فارسی برای اینکه در آینده ای نه چندان دور، بعضی از ضرب المثل های اصیل ایرانی - به علت وجود بعضی از لغات و اصطلاحات - از بین نروند، تصمیم گرفتند که برخی از این ضرب المثل ها را به گونه زیر بازسازی کنند:

 

بیفستراگانوفه خالته، بخوری پاته نخوری پاته!

موش تو سوراخ نمی رفت ساید بای ساید به دمبش می بست!

آب در "آب سرد کن" و ما تشنه لبان می گردیم!

آب که سر بالا میره، قورباغه "هوی متال" میخونه!!!

 
ادامه نوشته

غیر این وبلاگ جاهای دیگه حضور دارید؟

اگه هستید بگید.

من کلوبم هستم فعلا

چیزهایی که خودمون داریم

همه ادما تو زندگی چیزایی دارن که ازش خوششون نمیاد شاید واسه اینه واسش زحمت نکشیدن یا انخابی نبوده همینکه به دنیا اومده بهش تعلق گرفته .

این خوش نیامدن درهمه هست ویک خصلت انکار نشدنییه اما هر شخصی بر مبنای اصول شخصیتی و رفتاریش اونو کنترل  میکنه اما خواه نا خواه این رفتار خودشو نشون میده که به قول قدیمیا (مرغ همسایه غازه) بخدا راست گفتن .

یه نمونه میخایین واستون بیارم به کسی هم بر نخوره و هیچکی نتونه انکارش کنه؟

معناي كلمه استكان

ادامه نوشته

از احمقانه ترين سوالات

شرکت بريتيش تله کام يا همان BT ليستي از احمقانه ترين سوالاتي را که کاربران کامپيوتري يا اينترنتي اين شرکت ارتباطي از مشاوران آنها پرسيده اند منتشر کرد. به نوشته پايگاه اينترنتي روزنامه مترو برخي از اين سوالات آنقدر خنده دار است که حتي خود سوال کنندگان پس از فهميدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف کرده اند. ليست احمقانه ترين سوالات IT که از مشاوران شرکت BT انگلستان پرسيده شده به شرح زير است

ادامه نوشته