کوچولوی شیطون

توروخدا نگاش کنید چی ب روز خودش آورده :-)

دنیای بچه ها واقعا خ قشنگه

اینطور نیست؟!

چون سبوی تشنه...


ازتهی سرشار،

جویبارلحظه ها جاریست.

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند اب،واندر اب بیند سنگ،

دوستان ودشمنان را میشناسم من.

زندگی را دوست میدارم،

مرگ را دشمن.

وای اما-باکه باید گفت این؟من دوستی دارم که به دشمن خواهم....

نظر سنجی...

سلام

چون تو ایامی مثل تعطیلات همدیگرو نمیبینیم و برای بعضی حرفها از نظر استفاده میکردیم تصمیم گرفتیم که یه چت روم داشته باشیم که هم راحت تر حرف بزنیم هم بهتر از حال هم با خبر بشیم(نه مثل جریان خانوم یدالله زاده که خیلی دیر فهمیدیم)

خلاصه این چت ازمایشی کار میکنه 

اگه نظری دارید یا موافق هستید یا مخالف لطفا بگید

پسر یا دختر..؟؟؟!!!!!

سیستم جــــزوه نوشتن پسرا


توجــــه / اطلاعـــــــــیه

ســـــلام


همکلاسی های خوبم مطلبی رو در وبلاگ دیگه مون گذاشتم ک ازتون تقاضا دارم برید و بخونید و نظراتونو بگید
چون این مطلب ب همه مون ربط پیدا میکنه و اینکه توی اون وبلاگ نوشتم دلیل نیست ک فقط ب اونجا مربوطه
نظرات رو همونجا بنویسید

حالا پیشنهاد یا توضیحی هم ک بود بنویسید ک اگه من اشتبــــاه فکرکردم رفع بشه و اگه تاییدش میکنید حل بشه و دیگه موارد اینچنینی نبینیـــم،چ تو کلاسهامون و چ توی وبلاگ گروهیمون

باتشکر

تا چ حد قبول داری؟!!


اگه دو تا پسر برن بهشت چی میشه...؟؟؟


می دونم همچین چیزی غیر ممکنه اما یه جورایی با زورم که شده تصور کنید دو تا ذکور رفتن بهشت :
هر روز که همدیگرو می بینن شروع می کنن به خالی بستن :
و میگن.........
اولی: بابا اینجا چقدر اروپاست !! البته من زیادخارج نبودم, یه 10_20 مرتبه بیشتر نرفتم, ولی تقریبا همین جوری بود .
دومی : آره خوب ... به خصوص اینجایی که من هستم , یه کافی شاپ داره که غروبا حوریای خوشگل میان اونجا .... 
من اصلا تو نخشون نیستما ! خودشون هی شماره میدن (!!!)
_ ای بابا کار من دیگه از این جور چیزا گذشته ... دیروز فکر میکنی کی رو دیدم ؟؟ 
296 امین دوست دختری که تو زمین داشتم ! کلی براش مایه گذاشته بودم ... نامرد یه خواستگار پولدارتر داشت , به خاطر اون منو ول کرد ! دیروز دم در بهشت چند نفر بهش گیر داده بودن ... اول که بهش می گفتن آرایش ات رو پاک کن بعد برو تو ... بعدا گفتن تو دل یکی رو شکوندی, اینطوری نمیشه بری .. به منم گفتن می تونی به ازای بخشیدنش بعضی از کارای نیکش رو بردارییا گناهاتو بدی به اون گفتم نه تو مرام ما نیست .... خلاصه داداش, مفتی بخشیدیمش اومد بهشت .از دیروزم کلی منتم رو می کشه
 ... ولی دیگه نمی تونم ..می فهمی که چی می گم ... نافرم حالمو گرفت.... بد شانسی رو می بینی ؟؟!! صد بار به مادرم ایناگفته بودم بابا وقتی من مردم دو تا CD داریوش دارم اونا رو هم بذارین کنارم ... نذاشتن که !!!!! واسه اینجور مواقع گفته بودم دیگه !!
_ بی خیال بابا , غروب بیا بریم بیرون , به من یه ماشین دادن آخر سرعته ... 
حالا مثل ماشینی که خودمون داشتیم که نیست
 ... ولی خوب بدم نیست (!!) 
_ بهت فقط یه ماشین دادن ؟؟!! بیا ببین به من یه خونه دادن , راه که میره هیچ ! پروازم میکنه (!!) یه کامپیوترم بهم دادن ! ... هر وقت مادرم اینا رو زمین , فاتحه ای , صلواتی , چیزی برام می فرستن , کانکت می شیم, یه webcam هم داریم خلاصه کلی حال می کنم دیگه ... _ نه خوب .. من که اصلا هر وقت دلم هوای زمین رو می کنه دستور می دم خانوادمو یه سر بیارن و ببرن , اینترنتی حال نمیده ... هفته ای 5-6 بار میان بهشت , میرن زمین .... (!!!!)
در انتها, بس که ایندو تا خالی می بندن , فرشته ها دست به دامن خدا میشن, که پروردگارا.. هر کدوم هزارسال عبادتمونو میدیم , ولی اینا رو از اینجا ببر .. حالا این دو تا الان توجهنم هستن , کم نمیارن که !! نمی خوان نشون بدن که چه عذابی دارن می کشن :
_ اونجا هوا چطوره ؟
_ عالی ... یه موقع هایی گرم میشه ... ولی همش دارن بادم می زنن ... اونجا چطوره ؟
_ اینجا که یه موقع هایی اونقدر هوا خوبه آدم هوس می کنه با یه زیر پیرهنی بره اسکی (!!!!!) امروز ناهار چی خوردین ؟
_ م م م ... امروز ناهار اینجا به همه قیر می دادن , اما من زنگ زدم برام پیتزا آوردن . اوضاع احوالت چطوره ؟
_ هیچی .. هر روز چند نفر میان ماساژم میدن ... نمی دونم چرا یه خورده سفت ماساژ میدن (!) آدم استخوناش می پکه

...

عشق..

حـــــــاشیه

دوستان ؛ من بصورت رندم جواب نظرارو میدم مگر کسی ک سوالی بپرسه ک حتما سعی میکنم جواب بدم.

اگر ک جواب کسی داده نشد یا تشکرهاتون، خاهش میکنم ناراحت نشید 

مطمئن باشید تشکرها و توجه تون برام مهمه

با تشکر از همگی

تبدیل واحدها بوسیله ی موتور جستجوگر

سلام ب همگی

تو این پست ی ترفند از گوگل رو میذارم

گفتم شاید بدنباشه ترفند ها و اطلاعات هرچند جزیی مون رو باهم ب اشتراک بذاریم.


  به وسیله‌ی موتور جستجوی گوگل می‌توان تقریباً تمامی واحدهای اندازه‌گیری شناخته شده را به یکدیگر تبدیل کرد. دما، طول، وزن، سرعت، صدا، مساحت، سوخت، زمان و حجم دیجیتال این واحدها هستند.

شما می‌تونید مستقیماً مقیاس مورد نظر خودتون رو در موتور جستجوی گوگل جستجو کنید. به عنوان مثال برای اینکه بدونیم 10 سانتی‌متر چند اینچ خواهد بود این عبارت را جستجو خواهیم کرد:

10 cm in inch

من بیشترشون رو امتحان کردم جواب میده

امیدوارم براتون مفید باشه.

تفاوت مادرها و پدرها در بچه داری!!


:-/


فقر فرهنگی...

 فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه.

 فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما از تاریخ کشورت هیچی ندونی.

 فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی.

 فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی...

 فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی.

 فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و گرسنگی و درموندگی همسایه بغلیت رو ندونی.

 فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه.

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی.

فقر اینه که ماشین ان میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی.

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن، ما که احتیاج مالی نداریم.

فقر اینه که همه جا شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته.

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی های تو چی هستن بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون.

 فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه.

سیر تکاملی پسران در دانشگاه....

خواهشا آقایون مراقب خودتون باشد...

fun

این پستم رو ی عکس funny میذارم:


:-دی


♣ بــــازگشت :-)♣ -----------> مقدم تازه واردان را لطفا گرامی بدارید!!!!

سلام ب همه همکلاسیها و دوستای خوبم

این موفقیت افتخار آفرین رو باید جشن گرفت چون بعد از مدتها تلاش و جستجو و پناه آوردن ب احضار شاهدین و ...بلاخره تونستم مشکل ورود ب بلاگفارو حل کنم و ب جمعتون افزوده بشم! :-)

امیدوارم فرصت کافی رو داشته باشم برای همکاری؛ و مطالب و پستهایی رو ک میذارم مورد پسندتون واقع بشه

و در آخر با تشکر از مدیر وبلاگ و همگی بخاطر همکاریاتون


اینم شاهد عینی!!!

سلام خانم مرادی من الان از کاربر شما وارد شدم و مطلب گذاشتم باور نمیکنید نیگاکنید!!!!

...

 یه زغال بر میدارم دورت خط میکشم و مینویسم:

این بی معرفت دنیای منه!

 

  

هنوز هم مرا به جان تو قسم میدهند...

می بینی..

تنها من نیستم که رفتنت را باور نمیکنم..

 

جمله های کوچک_درس های بزرگ

صاعقه، همیشه به قله های بلند اصابت می کند.

وقتی از موفقیت کوهی می سازی، کنار آن دره ای ایجاد نکن!

اگر می خواهی در زندگیت معجزه ای رخ بدهد، حداقل عصایت را بیانداز!

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را نداشته باشد، هرگز تندیسی زیبا نخواهد شد.

از آن نترس که روزی زندگانیت به پایان برسد، از آن بترس که هیچ وقت زندگی را شروع نکنی!

ترجیح می دهم که ثروتمند زندگی کنم، به جای آنکه ثروتمند بمیرم.

بعضی از مردم یک عمر گرسنه می مانند تا این که مباد یک روز گرسنه بمانند!

اگر کله های خالی هم مثل شکمهای خالی سر و صدا میکرد. وضع دنیا بسیار بهتر از این می شد!

خالی ترین ظرف ها، بلندترین صداها را می دهد.

برای انسان گرسنه، ساعت هر چند که باشد، هنگام قهر است.

بهتر است که دوبار سوال کنی، تا این که یک بار راه را اشتباه بروی!

بیشتر بدبختی های ما، قابل تحمل تر از تفسیرهایی است که دیگران درباره آن ها می کنند.

شاید زندگی آن جشنی نباشد که ما آرزویش را داشتیم، اما حالا که به آن دعوت شده ایم، بگذار تا می توانیم برقصیم.

آن ها دو تن بودند با هم، ما صدتن بودیم تنها!

کدام را دوست داری، ریاست جهنم! یا دربانی بهشت!

ذهن ها هم مانند چترهای نجات هستند، فقط وقتی که باز شوند عمل می کنند.

کسی که می تواند، انجام می دهد، و کسی که نمی تواند ، انتقاد می کند.

برای ترساندن موش، خانه ات را آتش نزن!

افتادن در گل و لای ننگ نیست، ننگ آن است که در همان جا بمانی!

شجاعت به معنای نداشتن ترس نیست، به معنای غلبه بر ترس است.

کودکان با قطار ایستاده کاری ندارند، آن ها همیشه به قطاری که حرکت می کند، سنگ می زنند.

نبردهای زندگی همیشه به نفع قویترین ها پایان نمی پذیرد، دیر یا زود،برد با کسی است که بردن را باور دارد.

خداوند امید شجاعان است، نه بهانه ترسوها!

بزرگ ترین زرنگی، پنهان کردن زرنگی است.

منتظر بهترین باش، اما خودت را برای بدترین آماده کن!

اگر نمی توانی هل بدهی، بکش! اگر نمی توانی بکشی، راه را سد نکن!

شکست های زندگی درهای پیروزی را می گشاید، و غرور آن ها را یکی پس از دیگری می بندد.

بازم معما!!!

سلام خدمت دوستای گلم.با اینکه سرم خیلی شلوغه و خونه نیستم اما دلم نمیاد از حظور مبارک خودم بی نسیبتون کنم و از این لحظات استفاده کنید(البته با کمال معذرت اینا همش اغراقه!)

اینبار تصمیم گرفتم تو حوضه ادبیات حسابی سنگ تموم بذارین و به این سوال بنده جواب بدین (که هر کی جواب کامل روبده هدیه ویژه داره).

سوال یک بیت شعر است از لاادری که شامل 14صنعت ادبی_ارایه_پشت سرهم است که در اخر با تبدیل ارایه ها به هم معنای نهفته بیت شعر اشکار میشود.

_راهنمایی:ارایه تازی،دری،قلب،تصحیف این چهار ارایه عناصر اصلی و قابل استفاده است._

شعر:       به تازی و دری و قلب وتصحیف        ز لعل یار خواهم ضدشرقی

منطق..

معلم کمی فکر کرد و گفت : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می

آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد

می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند ؟

هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !

معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر

آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟

حالا پسرها می گویند : تمیزه !

معلم جواب داد : ....

نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :

خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !

معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و

کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟

بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو!

معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام

عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ،ولی ما چطور می توانیم

تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی رامی گویید و هر دفعه هم درست است

معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !

و از دیدگاه هر کس متفاوت است____!

زنگ تفریح!

تازگیا دیدم دوستام به شعرای حسین پناهی علاقه مند شدند گفتم بد نیست این مطلبو بذارم اگه دوست داشتین اشعارشم دارم بعدا میذارم تو وب.

نامش حسين بود و شهرتش پناهي دژآوه، دژآوه را براي اختصار نمي گفتند اما او منش و نام زادگاهش را در رفتار و

حرآاتش حفظ آرده بود و با خود همه جا مي برد دژآوه جايي بود در استان آهكيلويه و بوير احمد نزديك دهدشت، روستايي

.زيبا با همه مشخصه هاي يك روستاي محل سكونت قوم لُر

پناهي از سال 1335 آه در دژآوه به دنيا آمد تا اوايل دهه 60 روزگارش درهمان روستا به تحصيل و آار و بار گذشت تا آن

آه بعد از فراغت از تحصيل متوسطه در بهبهان، سوداي پاسخ گفتن به پرسش هايي بزرگ تر به جانش افتاد و او را به حوزه

.درس آيت الله گلپايگاني در شهرستان قم آشاند

ادامه نوشته

حرمت نگه دار دلم... گلم...

حرمت نگه دار دلم.... گلم...
کاین اشک خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من،نه به قید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده به آتش سیگار متبرک ملعون.
کتیبه های خطوط قبائل دور،
این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز
دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است
هر شب گرسنه می خوابید
چند و چرا نمی شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که می گریسیت بر اسب واژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی با شکوه جدول ضرب با همکلاسی هایش
دو دو تا .... چهار تا .... چار چار تا .... شونزده تا..... پنج پنج تا ....
در یازده سالگی پا به دنیای عجیب کفاش نهاد
با سر تراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
با بوی کنده ی بد سوز و نفت و عرقهای کهنه ....
آری دلم... گلم...
این اشکها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من .
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده بود
تا بدانم ، بدانم ، بدانم
به وام وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و میرفتم .. و میرفتم ... و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند

سند زده ام یکجا همه را به حرمت چشمان تو
متبرک شده به آتش سیگار متبرک ملعون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی...
و یکی یکی مردم ... بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود...   نبود ؟!
پس دل گره زدم به هر اندیشه ای که آویشن را می سرود

مسیح به جلجتا به صلیب نمی شد
و تیر باران نمی شد لورکا در گرانادا در شبهای سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی میمردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود .
پس رسوب کردم با جیبهای پر از سنگ به ته رودخانه اولز همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار ، دلم !  گلم !
اشکهایی را که خون بهای عمر رفته ام بود

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام
همین.
نه...
به کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
- انسان و بی تضاد ؟ -
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعناع
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان با هم زمزمه می کنند

پس ادامه می دهم سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه .
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اشکال گرفتار آمده
مستطیل های جادو
مربع های جادو...

من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کردم
دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
در همین پنجره گله به چرا برده ام
پادشاهی کرده ام با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیال وار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه ی کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم یکجا همه ی رازهایم را
دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بته ی گونی به جای موهایم
آری ... دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار
کاین اشکها خون بهای عمر رفته ی من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه به بغضهایش
تا کی مرا گریه کند ؟
تا کی ؟
و به کدام مرام بمیرد...؟
آری ... دلم !  گلم !
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع می کند
با سلام و عطر آویشن.

"مرحوم حسين پناهي"

روز مبادا

وقتی تو نیستی نه هست های ما چنانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم

عمری است لبخندها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا...!

اما...

در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست.

آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند...؟

شاید امروز نیز روز مبادا باشد!

وقتی تو نیستی نه هست های ما چنانکه بایدند

نه بایدها...

هر روز بی تو روز مباداست...!

15 تا حقیقت.

من حداقل 15 حقیقت رو راجع به شما میدونم:


1.الان توی اینترنتی

2.الان توی وبلاگ باحالی هستی(اعتماد ب نفسو باش).

3. یک انسان هستی

4.الان داری پست منو میخونی

5.تو نمیتونی با زبون بیرون بگی ژ

7.الان داری امتحان میکنی

8.الان خنده ات گرفت

9.اصلا ندیدی که عدد 6 رو جا انداخته ام

10.الان چک کردی ببینی واقعا جاانداختم عدد 6رو یا نه

11. الان باز خندیدی

12. نمیدونی که من یه عدد رو هم چند بار نوشتم

13. الان چک کردی ببینی کدومه

14. پیداش نکردی و داری فحشم میدی

15. ولی نمیدونی که منم درم به تو میخندم چون منظورم

عدد 1 بود که 8 بار تا الان نوشتم ..

سلام بچه ها، باور کنید این هزارمین بار که میگم هیچکدوم از کامنت ها و پست های من مخاطب خاص نداره خواهشآ شاکی نشید اگه پست هام یا در جواب کامنت تون جملاتی نوشتم فقط به خاطر زیبایی جمله اس نه شخص خاصی.. اگرم کسی با جواب دادن کامنت هام ناراضی بگه تا کامنت ایشون رو جواب ندم.. از همتون ممنونم.

یه سوال کوچولو!

یه مهندسی که داشت برج میساخت واسه شیفت شبش نگهبان میگیره.اقایی خیلی خوب امانت دار.یه روز مهندس خواست سفر خارج بره اما نگهبان نذاشت گفت:اقای مهندس التماست میکنم نرو.....مهندس پرسید چرا؟اما نگهبان با تمام وجود تلاش میکرد که مهندس به این سفر نره.اخرش گفت مهندس دیشب خواب دیدم هواپیمایی که تو توش بودی سقوط کرد من خوابی نمیبینم اشتباه در بیاد..........هرطوری بود مهندس منصرف شد از این سفر.روز بعد اخبار نشان داد که همان هواپیما سقوط کرده و همه مرده اند.مهندس از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید فورا پیش نگهبان رفت و هدیه بسیار دلچسبی{پول قلمبه}بهش داد و بعد از تشکر فراوان نگهبان را اخراج کرد.

بنظر شما این مهندس چرا همچین کاری کردنگهبان را اخراج کرد؟

قلبم را با قلبت میزان می کنم...!

  1. قلبم اشکم را به عنوان سخنگوی رسمی بدنم معرفی کرد.
  2. فلس ماهی برای من واحد دوست داشتن است.
  3. با امید به روزی که ضربان قلبها در دل مشترک تلنگر بزند.
  4. مرگ مرا فراموش کرده است.
  5. سلام پلی است که دو تنهایی را به هم متصل می کند.
  6. ضربان قلبم در سکوت بین ضربانهای قلبت گام برمی دارد.
  7. رودخانه بسترش را زیر گرفت.
  8. روزنه ی امیدم آرزوی بربادرفته ام را از لوح دلم پاک می کند.
  9. کوتاهترین فاصله ی بین مرگ و زندگی نفس نکشیدن است.
  10. سقوط شتابزده قبل از تیر به پرنده اصابت می کند.
  11. ای کاش وقتی به دوردستها می روی باقیمانده ی عمرم کفاف بازگشتنت را بدهد.
  12. آرزو می کنم پرواز پرنده در آسمان ته نکشد.
  13. ای کاش سگ و گربه می توانستند بالای درخت غرق شکوفه ی بهاری وعده ی دیدار دوستانه ای بگذارند.
  14. در فاصله ی بین خطوط موازی بذر نقطه ی تلاقی می افشانم.
  15. آنچنان با هم یکی شده ایم که ضربان قلبت به دلم تلنگر می زند.
  16. عمر ساعت به اندازه ای کوتاه بود که آرزوی هم آغوشی عقربه هایش را به گور برد.
  17. آنچنان با خودم قهر هستم که هرگز با آیینه وعده ی دیدار نمی گذارم.
  18. ای کاش در خروجی زندگی را با شنیدن صدای پایت پشت سر بگذارم.
  19. درخت خشک به چهار فصل به یک نظر نگاه می کند.
  20. حاصل جمع نگاهها برای دیدن روی ماهت لحظه شماری می کنند."جملاتی از کاریکلماتور پرویز شاپور"

به یاد ماندنی...

گناه؟

نه چاره ای نبود!


طعم سیب میداد....لبانت!

طاق زدم بهشت را با آغوشت...

 

 

حرفش را ساده گفت:


من لایق تو نیستم!!!


اما نمیدانم خواست لیاقتم را به من یادآوری کند


یا خیانت خودش را توجیه...

 

 

همیشه منتظر کســی باش . .

که تو رو با همه ی دیوونگـــیت و خل بازیاتــ قبــول داــشته باشه

و تو رو به همــه نشــون بــده و بگه:

ایـن دــیوونه خــل.. عشــق و جیگر منه

 

 

تنهایــے آבمــے را عــوض مے کنــב ؛

از تــو چیــزے مـے سازב که هیـچ وقــت نبــوבے . . .


گاهــے آنقـבر بـے تفـاوت مے شــوے که פـتـے اگر בر جایــے با هـــم בیـבیشـان


פـتـے پلـک هــم نــزنــے !

 

نظر بدید لطفا